تبليغاتX
تنهای داغ

تنهای داغ

1

احساس مي­كنم با يك اتومبيل تصادف كرده­ام و له شده­ام، ماشين­هاي رنگارنگ از رويم رد مي­شوند و گوشت و خون و پوستم به آسفالت داغ جاده مي­چسبد.

2

قصد دارم در آينده نزديك به كره مريخ بروم و آنجا به شدت براي احياي حقوق همجنسگرایان ايراني فعاليت كنم.

3

تصميم گرفته­ام از اين پس در جملاتم علاوه بر كلمات انگليسي از كلمات فرانسوي هم استفاده كنم تا همه بفهمند فرانسه هم بلدم.

4

وبلاگ من خيلي خوب است. هر روز دوميليون نفر از آن بازديد مي­كنند. اصلن من كلاً آدم خيلي باحالي هستم.

5

من آنقدر خوب و محجوب به حيا هستم كه هيچ وقت به سكس فكر نمي­كنم اما نمي­دانم چرا سكس هميشه به من فكر مي­كند.

6

نداريم. در ايران از اين نوع آدم­ها نداريم.

7

آفتابه لگن هفت دست، شام و نهار هيچي!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:21  توسط نادر  | 

1

     چند ميليارد سال پيش مدتي پس از انفجار بزرگ، كره زمين ، اين دوشيزه جوان كه قرار بود آبستن حيات هوشمند بشري باشد، سير تكاملش را به آهستگي مي­پيمود. سطح داغ زمين پوشيده بود از دريايي گرم ، كم عمق و غني از آمونيم، گوگرد و تركيبات آلي كه در بدو امر امكان حيات امروزي  را به هيچ وجه در خود نشان نمي­داد. اتمسفر زمين نيز آكنده بود از گازهاي سمي و كشنده كه احتمال حضور  موجودات زنده وارد شده از فضاي بيكران را كمرنگ مي­كرد. ولي اين مجموعه به طور بالقوه مي توانست زمينه­ساز تمدن شكوهمندي باشد. فقط كافي بود تا تركيبات هسته­اي اوليه تشكيل شود. تشكيل اين هسته­هاي اوليه نيز كار ساده­اي نبود. تشكيل اين تركيبات مستلزم زير پا گذاشتن قوانين ثابت و مستحكم ترموديناميكي بود و انجام خودبه­خودي اين واكنش­ها را به شدت محكوم مي­كرد. در دنيايي كه تمايل شديدي به بي­نظمي دارد به وجود آمدن يك نظم طبيعي و خودبه­خودي هرچند كوچك و جزيي ، امكان­پذير نبود. اينجا بود كه واژه مجرد و روحاني ((باش)) براي اولين بار در صحنه خلقت طنين انداز شد و همزمان با طنين اين واژه مجرد و روحاني يك تركيب آلي نيتروژن­دار ، تشكيل شد كه امروزه به نام ( نوكلئوتيد) معروف است. نوكلئوتيد در ظاهر همانند يكي از همان تركيبات آلي بود كه در دريا وجود داشت.  ولي يك ويژگي استثنايي داشت كه آن را از ساير تركيبات متمايز مي­كرد. نوكلئوتيدها مي­توانستند خودشان را كپي كنند.

 

 

2

      نوكلئوتيدها اين توانايي را داشتند كه با استفاده از مواد معدني و آلي موجود در محلول، يك نوكلئوتيد ديگر مانند خود بسازند. آنها همچنين اين توانايي را پيدا كردند كه در كنار يكديگر قرار بگيرند و تشكيل يك زنجيره آلي بنام RNA بدهند. RNA  در حقيقت اولين موجودي بود كه توانايي توليد مثل داشت. اما هنوز يك اشكال وجود داشت. هنوز يك جاي كار مي­لنگيد. وجود زنجيره RNA با منطق دوگانه خلقت سازگاري نداشت. اين زنجيره خارق العاده براي تكامل مي­بايست جفت پيدا مي­كرد. در دنيايي كه حاكميت واحد در آن حكمفرماست، تنها بودن فقط مختص آفريدگار است. به همين علت كلمه مجرد و روحاني ((باش)) براي بار دوم طنين انداز شد و به همراه آن يك زنجيره RNA در كنار همجنسي از خود قرار گرفت و به طور ابدي با آن پيوند برقرار كرد. اين تركيب دو زنجيره مارپيچي مقدس، DNA نام گرفت.

 

3

     در واقع DNA اولين موجود زنده محسوب شد. ساده­ترين حالت آن نيز امروزه بنام (پلازميد) خوانده مي­شود. اين تركيب در ابتدا به همين صورت باقي ماند اما سپس ايجاد نوعي تغييرات كه علت آنها نيز عوامل محيطي بود باعث تحول آن شد. تغييرات ايجاد شده بنام (جهش) خوانده مي­شدند. جهش­ها ترتيب نوكلئوتيدها را در زنجيره DNA تغيير مي­دادند و متعاقب آن رفتارهاي زنجيره تغيير مي­كرد و باعث ايجاد صفات جديدي در آن موجود مي­شد. اين جهش­ها بسته به شرايط مختلف ادامه حيات را براي آن موجود بهتر و يا بدتر مي­نمود. اگر جهش باعث بدتر شدن شرايط مي­شد آن موجود از بين مي­رفت ولي اگر شرايط بهتر مي­شد، مثلن آن جهش باعث ايجاد توانايي خاصي در آن موجود مي­گرديد،  يك موجود تكامل يافته­تر خلق شده بود. از اينجا به بعد داستان تكامل مانند جريان آبي مسير خود را پيدا كرده و حركت خود را به سمت تعالي آغاز كرد. ابتدا تك سلولي­هاي ساده نظير ويروس­ها به وجود آمدند كه حالت خاص و بينابين موجود زنده و غير زنده بودند. سپس تك سلولي­هاي پيچيده­تر مانند باكتري­ها به وجود آمدند. اين تك سلولي­ها بنا به جهش­هايي كه در آنها رخ مي­داد توانايي­هاي خاصي پيدا مي­كردند. برخي از آنها قادر بودند در محيط بسيار داغ و يا در محيط به شدت اسيدي زندگي كنند. يكي از اين توانايي­هاي شگفت­انگيز كه در برخي از تك سلولي­ها رخ داد، توانايي جذب و نگهداري انرژي نوراني خورشيد بود. اين موجودات قادر بودند انرژي خورشيد را در خود نگاه دارند و از آن براي تبديل تركيبات معدني محيط اطراف به تركيبات آلي مورد نياز خود استفاده كنند. اين عمل كه امروزه (فتوسنتز) ناميده مي­شود باعث مصرف گاز كربنيك محيط شده و اكسيژن توليد مي­كرد. عمل فتوسنتز به تدريج باعث تغيير تركيب اتمسفر ­شد به نحوي كه غلظت اكسيژن را در آن بالا برده و غلظت گازكربنيك را كاهش داد. ساير تركيبات مضر نيز توسط ساير تك­سلولي­ها به مواد بي­ضرر تبديل مي­شدند. تك­سلولي­ها به تدريج تكامل يافته و به موجودات پرسلولي اوليه تبديل شدند. آنهايي كه فتوسنتز مي­كردند گياهان اوليه و آنهايي كه فاقد توانايي فتوسنتز بودند جانوران اوليه را تشكيل دادند. به اين ترتيب دو سلسله بزرگ از موجودات زنده شكل گرفت و حيات به دو شاخه اصلي تقسيم شد. در شاخه گياهان تكامل به سمت افزايش قابليت فتوسنتز و تحمل شرايط مختلف محيطي سوق پيدا كرده و در نهايت نهاندانگان كه پيچيده­ترين گياهان بودند پا به عرصه وجود نهادند و تاكنون نيز در راس هرم تكاملي گياهي قرار دارند. در شاخه جانوران اما تنوع زيادي بوجود آمد. جانوران به موازات گياهان حركت كرده و از نظر حيات نيز به توليدات گياهي وابسته بودند. بي­مهرگان در حقيقت موجودات تكامل يافته­تر نسبت به تك­سلولي­ها و پست­تر نسبت به مهره­داران محسوب مي­شدند. روند تكاملي در مهره­داران به صورت ماهي­ها، دوزيستان، خزندگان، پرندگان و پستانداران طي شد.

     در كنار داستان تكامل، مسئله توليد مثل نيز به موازات آن حركت مي­كرد. در ابتدا تقسيم سلولي در تك­سلولي­­ها كه الهام گرفته از تقسيم DNA بود به عنوان روش غالب تكثير وجود داشت. با گذشت زمان و تبديل تك­سلولي­ها به موجودات پرسلولي اين روش نيز كمي دچار تغيير شد. برخي از موجودات به دو دسته نر و ماده تقسيم شدند. تفاوت اين دو جنس در جفت كروموزوم شماره 23 بود كه منجر به ايجاد صفات متفاوتي در دو جنس نر و ماده مي­شد. تكثير در اين موجودات فقط به صورت جنسي انجام مي­شد. تكثير به صورت تركيب كروموزومي يك سلول نر با يك سلول ماده بود كه از اين طريق يك سلول والد شكل مي­گرفت و صفات والدين خود را بسته به غالب بودن ژن­ها از خود نشان مي­داد. زياد شدن به روش جنسي روشي بود كه به عنوان يك روش تكامل يافته­تر مورد استقبال قرار گرفت و آرام آرام ساير روش­هاي تكثير در روند تكاملي جاي خود را به روش جنسي دادند. اين موضوع در پستانداران به اوج خود رسيد به نحوي كه خلقت، تقريبن فراموش كرده بود تكثير به روش جنسي تنها راه توليد مثل نيست.

 

 

4

     زماني ميمون­ها به عنوان برترين موجودات روي زمين زندگي مي­كردند. رفتارهاي شبه­هوشمند آنها در بسياري از جنبه­هاي زندگي­شان ديده مي­شد. با اين وجود هنوز به عنوان يك حيوان شناخته مي­شدند. آنها براي تبديل شدن به يك موجود هوشمند به چيزي فراتر از رفتارهاي انسان­گونه نياز داشتند. در اين هنگام واژه مجرد و روحاني ((باش)) براي بار سوم در صحنه خلقت طنين انداز شد. كره زمين طي يك انفجار فضايي تحت تاثير باراني از تشعشعات فرابنفش و امواج كوتاه­تر از آن قرار گرفت. طي اين بمباران فضايي، جهش  مهمي در ساختار ژنتيكي گونه­اي از ميمون­ها رخ داد و آنها از (قوه شعور) برخوردار شدند. روح به درون آنها دميده شد و در اثر اين دو ويژگي  يك حيات هوشمند بشري آغاز شد. انسان متولد شده بود.

 

5

 

     انسان­ها ابتدا توانايي گفتار نداشتند و تنها با يك سري اصوات مبهم و گنگ با يكديگر ارتباط برقرار مي­كردند تا اينكه پس از گذشت زمان آرام آرام قدرت تكلم پيدا كرده و قادر به برقراري ارتباط شدند. قدرت تكلم در انسان­ها اتفاق بسيار مهمي بود زيرا تا قبل از آن اطلاعات مهم خلقت تنها بوسيله كروموزوم­ها و از طريق تكثير جنسي صورت مي­گرفت. اما پس از ايجاد قدرت تكلم، انسان­ها مي­توانستند اطلاعاتي را كه طي طول زندگي خود بدست آورده بودند به طور شفاهي به نسل بعد منتقل كنند. اين انتقال اطلاعات با ايجاد توانايي نوشتن و اختراع خط سرعت زيادي پيدا كرد به نحوي كه انسان­ها قادر بودند اطلاعات خود را به افراد چندين نسل بعد نيز منتقل كنند.

     در مسير تكامل انسان­ها، يك جهش ديگر نيز رخ داد كه شايد در ابتدا چندان مورد توجه قرار نگرفت اما بعدها باعث ايجاد يك زيرگونه جديد از انسان بخرد شد. به واسطه ايجاد اين تغيير، زيرگونه جديد به دو ويژگي دست يافت. اول اينكه تمايلات جنسي آن تغيير كرد. تمام انسان­ها  تا قبل از اين فقط  نسبت به جنس مخالف تمايل نشان مي­دادند اما زير گونه جديد نسبت به جنس موافق تمايل داشت. دومين ويژگي نيز بالا رفتن محسوس ضريب هوشي در اين زيرگونه نسبت زيرگونه دگرجنسگرا يا هترو بود. با اين وجود ژن جديد همجنسگرايي طبق قوانين مندلي به عنوان يك ژن مغلوب شناخته مي­شد و از آنجاييكه تكثير در انسان­ها به صورت جنسي صورت مي­گرفت ، زيرگونه هومو يا همجنسگرا درصد كمي از انسان­ها را تشكيل مي­داد. اين مسئله باعث مي­شد همجنسگرايان هميشه در اقليت باشند و چون تمايل به جنس موافق در ميان هتروها عملي ناپسند شمرده مي­شد، بسياري از هوموها اين مسئله را مخفي مي­كردند و به همين علت به طور ناخواسته خود را از حقوق اوليه خويش محروم مي­كردند. اندك تعدادي هم كه هومو بودن خويش را ابراز مي­كردند و يا بر اثر فشارهاي جنسي با جنس موافق ارتباط برقرار ميكردند توسط هتروها به عنوان گناهكار شناخته شده، كشته و يا از جامعه طرد مي­شدند.

 

 

6

     زندگي غم­انگيز هوموها در طول تاريخ همچنان ادامه داشت. با وجوديكه تعداد زيادي از انديشمندان و متفكران بزرگ تاريخ متعلق به زيرگونه هومو بودند ولي به علت شرايط اجتماعي زمان خود، اين موضوع را به شدت مخفي نموده و اسرار زندگي خود را در نهايت به گور مي­بردند. تا اينكه در اوايل قرن بيستم ميلادي، علوم تجربي رشد چشمگيري پيدا كرد و به تبع آن علوم پزشكي و روانشناسي نيز توسعه پيدا كرد. رشد علوم مختلف و همچنين توسعه صنعتي باعث بالا رفتن سطح زندگي در انسان­ها شده و فرهنگ اجتماعي آنان را نيز افزايش داد. همزمان با آن، تعداي از هوموها در نقاط مختلف كره زمين از ترس و واهمه دست برداشته و به آرامي شروع به طلب حقوق اجتماعي خود نمودند. اين حركت آنها مانند ساير موارد مشابه در ابتدا با خشونت هتروهاي متعصب پاسخ داده شد. ولي به علت بالا رفتن سطح فرهنگ و  پيش آمدن موضوعاتي مانند حقوق بشر و حق حيات به تمام انسانها، و همچنين انتشار سريع اخبار در نقاط مختلف دنيا، سركوب كردن هوموها چندان هم ساده نبود. در اين زمان آنها حداقل مي­توانستند نظرات و تفكرات خود را بيان كنند. به هر ترتيب همجنسگرايان به مبارزات خود ادامه دادند تا جاييكه در اواخر قرن بيستم در برخي از نقاط دنيا حقوق آنها به طور مطلوبي به رسميت شناخته شد. در بعضي از كشورها حتي ازدواج هوموها نيز قانوني شده و مورد احترام قرار مي­گرفت. با اين وجود هنوز در قسمت­هاي زيادي از كره خاكي همجنسگرايان همچنان مورد تجاوز و شكنجه قرار گرفته و حتي اعدام نيز مي­شدند. همجنسگرايان اين مناطق نيز با تاثير گرفتن از ساير نقاط دنيا به مبارزات خود جهت دستيابي به حقوق اجتماعي خود ادامه دادند تا اينكه در پايان قرن بيست و يكم پس مدتها مبارزه، زيرگونه هومو در تمام نقاط دنيا به عنوان يك اقليت جنسي  به رسميت شناخته شد.

 

 

7

     اوايل قرن بيست و دوم هوموها زندگي نسبتن خوبي داشتند. روابط همجنسگرايانه آزادانه شكل مي­گرفت و همجنسگرايان از حقوق نسبي خود برخوردار بودند. اما مشكلات آنان هنوز به طور كامل برطرف نشده بود. مخالفت­ها و آزار و اذيت­ها به طور پراكنده هنوز انجام مي­شد. هتروهاي متعصب هنوز وجود داشتند و گهگاه به جنايت­هاي هولناكي در مورد مخالفت با همجنسگرايي دست مي­زدند. از طرف ديگر به هر حال هوموها جمعيت اقليت را تشكيل مي­دادند و هر لحظه كوچكترين سستي در مورد احقاق حقوقشان ممكن بود باعث بازگشت به دوران وحشتناك قبل از قرن بيست و يك شود. اما مشكل ديگر آنها كه بزرگترين مشكلشان نيز محسوب مي­شد، عدم توانايي توليد مثل از طريق ارتباط جنسي با جنس موافق بود كه از اين بابت هم مورد تمسخر هتروها واقع مي­شدند و هم اينكه كماكان در جمعيت اقليت باقي مي­ماندند. وجود اين مشكلات آنان را همچنان تحت فشار قرار مي­داد تا فكري براي آن بكنند. پس از مدتي رشد روزافزون علوم مختلف يك راه حل موفقيت آميز پيش روي آنها قرار داد. در آن زمان تكنولوژي (شبيه­سازي) كه انسان­ها در اواخر قرن بيستم به آن رسيده بودند به پيشرفت چشمگيري دست يافت. در اين تكنولوژي دانشمندان قادر بودند با استفاده از يكي از سلول­هاي غيرجنسي بدن هر موجود زنده­اي ، يك موجود زنده ديگر به روش تكثير سلولي بسازند. اين عمل اگرچه در ابتدا با مشكلات و شكست­هاي زيادي همراه بود اما كم­كم مشكلات موجود حل شده و روش­هاي مختلف شبيه­سازي فرا گرفته شد. استفاده از اين تكنيك در ابتدا در مورد انسان­ها ممنوع بود اما از آن در توليد دام­ها و گياهان زراعي مفيدتر و مناسب­تر استفاده مي­شد. ذوق و شوق دانشمندان در مورد استفاده از اين تكنيك در انسان­ها نيز اوايل به صورت ساخت جنين­هاي مصنوعي جهت استفاده از سلول­هاي عصبي آنها در درمان بيماران قطع نخاع شده فروكش مي­كرد. تكنيك شبيه­سازي اما بعدها به عنوان يك راهكار در اختيار همجنسگرايان قرار گرفت. دانشمندان پس از پژوهش­هاي فراوان مي­توانستند لقاح مصنوعي بين دو سلول غيرجنسي گرفته شده از دو جنس موافق را انجام داده و يك سلول تخم جديد كه بسيار شبيه سلول تخم حاصل از لقاح جنسي بود تهيه كنند. همجنسگرايان با اين تكنينك معجزه­مانند مي­توانستند به طور قانوني با يكديگر ازدواج كرده و از طريق تكير نيمه­جنسي صاحب فرزند شده و به زندگي مشترك خود ادامه دهند. يكي از ويژگي­هاي جالب اين نوع تكثير اين بود كه فرزندان حاصل از آنان نيز تمايلات همجنسگرايانه داشتند و پس از بلوغ از زندگي همجنسگرايانه پيروي مي­كردند. به اين ترتيب زيرگونه هومو پس از قرن­ها از حالت اقليت خارج شده و اندك اندك به سمت زياد شدن حركت مي­كرد تا اينكه در اواخر قرن بيست و چهارم جمعيت آنها نسبت به هتروها بيشتر شد و اين نويد بخش تمدن جديد بشري مبتني بر روابط همجنسگرايانه بود.

پايان

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:39  توسط نادر  | 

دل دلشده چو از دلبري دلدار دلاشوب شد، به دلداري دلداده پرداخت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:38  توسط نادر  | 

گرداننده گردون گردان گذر گوزن را در گذرگاه گرگها گذاشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 6:15  توسط نادر  | 

طلوع طلايي طراوت طوبي طلايه دار طنين طاير طريقت طيبان است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 6:38  توسط نادر  | 

"قدح چون دور من افتد به هشیاران مجلس ده

مرا بگذار تا حیران بمانم چشم بر ساقی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 6:32  توسط نادر  | 

به من چه كه اين همه آدم حيران و باطل مانده­اند كه چه كنند با اين سيستم مزخرف ژنتيكي خودشان. مگر وقتي خدا داشت نسخه­هاي DNA آنها را رونوشت مي­كرد حواسشان كجا بود كه حالا دم برداشته­اند هاي... ايها الناس ما چنينيم و چنانيم؟  اين دگرباشان محترم جنسی حقشان نيست كه بيشترشان تنها باشند و در عالم تنهايي خود فكر كنن بايد يك فرشته نجات پيدا شود و آنها را مستقيم ببرد عالم ملكوت و همان جا چند تا غلام خوشگل و رديف هم هي دور و برشان بپلكند و قربان صدقه­شان بروند؟

به قول سهراب به درك راه نبرديم به اكسژن آب. به جهنم كه مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است. كود ك از پله هاي خطا بالا رفت كه رفت. به من چه؟ همچنين به قول "مدير مدرسه" عزيز،  مگر من مسئول پايين­تنه بچه­هاي مردم هستم كه اين قدر بد­وبيراه نصيبم مي­شود؟ مرا به حركت حقير كرم در خلا گوشتي چكار؟ آن موقع كه خورشيد سرد شد و بركت از زمين­ها رفت، كسي صدايش در آمد كه حالا همه حق و حقوقشان را مي­خواهند؟ اصلن مگر من نجات­دهنده عالم بشري هستم كه آن قدر خودم را پاره مي­كنم؟ كسي كه حتي از پس آلت جنسي خودش هم بر نمي­آيد چطور مي­تواند ادعاي تبار خوني گل­ها را بكند؟

چاره اي نيست. همان بهتر كه دويدن ميان گل نيلوفر و قرن را رها كنم و بروم از فرهنگ برتر و تساوي حقوق زن و مرد بنويسم كه هم كلاسش بيشتر و هم كمتر درگير مسائل حاشيه­اي مي­شوم. يك نفر پيدا نمي­شود بگويد تو كه بلد نيستي مطلب ينويسي مگر مجبوري اين همه جفنگيات پشت­سر هم رديفي كرده و وقت گرانبهاي ملت را از آنها بگيري؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 17:12  توسط نادر  | 

۱.

"فبشر هم بعذاب الیم"

                            -قران-

۲.

و عقابی را دیدم و شنیدم که در وسط آسمان می پرد و به آواز می گوید :وای وای بر ساکنان زمین...

        انجیل- مکاشفات- باب هشتم۱۳

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 7:6  توسط نادر  | 

      ابراهيم در معرض امتحان ديگري قرار داشت. سال­هاي زيادي از عمرش گذشته بود. پله­هاي نبوت را يك يه يك طي كرده و قدم بر پله نهايي گذارده بود. اسماعيل جوان زيبا و برومندي شده بود و ابراهيم شيفته و دلداده اسماعيل. عشق ابراهيم به اسماعيل از نوع ديگري بود. ساره و هاجر از آن اطلاع نداشتند. گويا تقدير بر اين است كه عشق­هاي مردان به مردان از چشم زنان مخفي بماند. و  ابراهيم اگرچه آتش نمرود بر او بي اثر بود در آتش اسماعيل مي­سوخت.  اين عشق ممنوع بود. مي­دانست حق نزديك شدن به آن را ندارد. از تجربه آدم و سيب اطلاع داشت. و اين بار او بود و انار. تاريخ تكرار شده بود و  ابراهيم وسوسه مي­شد  به اين ميوه نزديك شود. ولی او نبايد گناه مي­كرد. تقدير بر اين بود كه از صلب او پيامبران بزرگي خلق شوند و خداوند قسم خورده بود رسالت به قوم گناهكار تعلق نخواهد گرفت.

       ابراهيم با آدم فرق داشت. او مثل آدم سر به هوا و ماجراجو نبود. محافظه كار بود و هميشه محتاطانه عمل مي­كرد. مي­دانست اگر اشتباه كند وضع بشر از اين هم كه هست بدتر خواهد شد. منطق­هاي پوچ و دلايل درپيت علوم ژنتيك و روانشناسي ديگر او را فريب نمي­داد. حتي دانستن اسامي را هم براي خود افتخاري نمي­دانست. او تصميم خود را گرفته بود. اسماعيل را قرباني كرد و خون  اسماعيل  بلوغ نبوت را برايش به ارمغان آورد و ابراهيم پيروز شد.

      و اينك هزاران سال بعد پيروان  ابراهيم به يمن اين پيروزي  هر سال در اين روز جشن خون به پا مي­كنند و من این سوال را از خود می­پرسم  اگر ابراهیم نیز همچون آدم شکست می­خورد چه اتفاقي مي­افتاد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:27  توسط نادر  | 

      خداوند آدم را آفريد. او را در بهشت جاي داد. و از درخت ممنوعه منعش كرد. درخت ممنوعه دو ميوه داشت. سيب و انار. سيب مونث بود و انار مذکر. كنجكاوي آدم تحريك شده بود. غريزه درون را نمي توانست كنترل كند. طمع در او تمامي نداشت. حس غرور متكبرش ساخته بود. كسي كه از تمام اسامي آگاه است چرا نبايد از نعمت خداوندي استفاده كند؟ وسوسه شد. به درخت نزديك شد. و همزمان براي خود هزار دليل علمي و عقلي تراشيد. فرضيه ها و نظريات متعدد را مورد بررسي قرار داد. از نگاه روانشناسانه  مسئله را تشريح  كرد و در نهايت تصميم گرفت يكي از ميوه ها را امتحان كند.

 سيب يا انار؟

       سيب در ظاهر لطيف تر و جذابتر به نظر مي رسيد. عطر سيب ديوانه­اش كرده بود. نزديك شد و از كمي از آن چشيد. ناگهان عريان شد. اندامهاي جنسي­اش گناهش را برملا كردند. سيب حوا بود و در كنارش ايستاده بود. درگاه جبروتي خدا به لرزه افتاد. در ميان فرشتگان ولوله­اي شد. روح و ساير مقربين انگشت حيرت به دهان گرفتند. اولين گناه در عالم خلقت روي داده بود. آدم كار خود را كرده بود. سيب انتخاب شده بود. گناه بوقوع پيوسته بود و بهشت جايگاه گناهكاران نبود. سيب را دستش دادند و به زمين تبعيدش كردند. فقط آدم مانده بود و سيب و زمين. و آدم همچنان   محروم  از داشتن انار و ممنوع  از چشيدن آن.

      هزارن سال بعد، برخي از فرزندان آدم ، آنهايي كه احساس لطيفي نسبت به انار داشتند هميشه و هميشه اين سوال را از خود مي­پرسيدند آيا بهتر نبود آدم بجاي سيب، انار را انتخاب مي­كرد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:57  توسط نادر  |