تبليغاتX
تنهای داغ

تنهای داغ

رسوا

الله اكبر...

وقتي تكبرةالحرام را مي­گفت آنقدر توان نداشت كه دست­هايش را تا بيخ گوش بالا ببرد. تمام بدنش كبود و زخمي بود. احتمالن چند استخوانش هم شكسته و ترك برداشته بود. نمي­توانست بايستد. نشسته نماز مي­خواند. چشم­هايش را هم نمي­تونست بار كند. وضو هم نداشت. نمي­دانست قبله كدام طرف است . حتي نمي­دانست چه زماني است و چه نمازي بايد بخواند. اما احساس مي­كرد بايد نماز بخواند. برايش مهم نبود چه نمازي باشد و يا به كدام سمت باشد. فقط مي­دانست بايد بخواند. در يك سلول انفرادي تاريك با زمين خشك و سرد تنها چيزي كه كمي آرامش مي­كرد همين بود...

 

...سبحان ربي العظيم و بحمده

 

جناب سروان گفته بود اگر جاي مسعود را نگويد جنازه­اش به بازداشتگاه خواهد رفت. همين كار را هم كرد. آنقدر كتكش زد كه از هوش رفت. جاي سالمي روي بدنش نگذاشته بود. اما يك كلمه حرف از او نشنيد. خيلي مقاومت كرد.نمي­خواست آنها جاي مسعود را بدانند. نه براي اينكه عاشقش بود و نه براي اينكه دلش نمي خواست خيانت كند. تنها به اين دليل كه دوست نداشت هيچ كس جاي مسعود را بداند و دلش نمي­خواست دست كسي به او برسد. و همين برايش كافي بود...

 

... سبحان ربي الاعلي و بحمده

وقتي به سجده مي­رفت تمام بدنش درد مي­كرد. سرش به حدي دردناك ميشد گويي كاسه سرش در حال جدا شدن است. ياد سجده­هاي طولاني حاج آقاي مسجد محله افتاد كه با اين كار پيرمردها را كمي آزرده مي­كرد. ياد روزهايي افتاد كه در مسجد همه كاره بود. شب­هاي رمضان بعد از افطار توي آشپزخانه چاي دم مي­كرد و استكان­هاي چاي را به كمك بچه­ها بين نمازگزاران پخش مي­كرد وشب­هاي احيا كه قران پخش مي­كرد تا بر سر خود بگذارند. ياد روزهاي محرم افتاد كه با شور و حرارت هر كاري كه مي­توانست براي هيئت انجام مي­داد. ياد شب عاشورا افتاد كه تا صبح در مسجد سينه مي­زد و اثري از خستگي در وجودش ديده نمي­شد. ياد تمام لحظاتي افتاد كه در آن ياد خدا لحظه اي از ذهنش پاك نمي شد...

 

...الله اكبر...

         

           نمي­توانستم به او نزديك شوم. نمي­توانستم جلو بروم و خودم را به عنوان نويسنده داستان معرفي كنم. اين بار قضيه فرق مي­كرد. گويي هاله اي از نيرويي مرموز او را احاطه كرده بود و به كسي اجازه نزديك شدن نمي­داد. هيچ كس حق نداشت به او نزديك شود و حريم او را بشكند. از همان دور آرام و غمگين با بغضي كه هنوز نشكسته بود نظاره­گر نيايش پاك و روحاني او بودم. احساس مي­كردم او زيباترين و پاكترين پيش نمازيست كه ديده­ام. چه بهتر كه نماز خود را به او اقتدا كنم...

 

...السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.

 

يك ماه بعد به جرم انجام اعمال شنيع اعدام شد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:45  توسط نادر  | 

غمگین

وضع مالي خوبي داشت. تنها فرزند خانواده با يك پدر پولدار. مادرش هم خيلي مهربان بود. همه اهل خانواده دوستش داشتند. هم زيبا بود و هم مودب و معمولن ساكت. با كسي مشكلي نداشت. با كسي جر و بحث و دعوا نمي­كرد. به همين خاطر همه دخترهاي فاميل عاشقش بودند. درسش را هم خوب مي­خواند. البته زياد درسخوان و زرنگ هم نبود. برق قبول شده بود. پدرش به هر ترتيبي كه بود به زور پول و پارتي از دانشگاه فردسي مشهد  به شريف منتقلش كرده بود. شايد به همين خاطر زياد با بچه­هاي كلاس اخت نبود. ولي دخترهاي دانشكده عاشقش بودند. چند تا از آنها سعي كرده بودند طوري به او نزديك شوند. اما او با هيچكدام ارتباطي نداشت. هيچ احساسي هم  نسبت به آنها نداشت. نمي­توانست حرفش را بزند. نمي توانست احساس دروني خودش را بگويد. او كانون توجه همه بود. ولي كسي واقعن به او توجه نداشت. مادرش هر روز يك نقشه تازه براي زن گرفتنش مي­كشيد. پدرش دختر يكي از همكاران را زير نظر داشت. دخترهاي فاميل هم هر كدام سعي داشتند طوري خودشان را به او غالب كنند.  نمي­توانست چيزي بگويد. خانواده سنتي و  نسبتن مذهبي­اش اجازه هر كاري را از او گرفته بودند. در ظاهر همه چيز مرتب بود. اما او واقعن غمگين بود. چشم­هايش با كسي حرف نمي­زد. نگاهش بيانگر احساسات پر شور نبود. نوعي افسردگي پنهان وجودش را مي سوزاند و جلو ميرفت.

امروز بر خلاف هميشه تنها بود. هميشه با دوستش محسن مي­آمد. با همه بچه­هاي دانشكده سلام عليك داشت ولي فقط در حد چند جمله كوتاه با آنها ارتباط داشت. با تنها كسي كه بيشتر ارتباط داشت محسن بود. هر روز بعد از كلاس ساعت هشت با هم مي­آمدند توي بوفه دانشكده يك ليوان چاي با يك كيك يا بيسكويت مي­خوردند و خودشان را براي كلاس بعد آماده مي­كردند. محسن پسر نسبتن قد كوتاه و كمي تپل بود. قيافه با مزه­اي داشت.  محسن عليرغم شيطنت­هايي كه مي­كرد پسر خوش قلب و مهرباني بود. او فقط با محسن راحت بود. ولي نسبت به محسن هم احساسي نداشت.

جلو رفتم و به ميزي كه نشسته بود نزديك شدم. حواسش به من نبود. گفتم:

          - ببخشيد مي­تونم اينجا بشينم؟

سرش را بلند كرد. نگاهي كرد و گفت:

          - خواهش مي­كنم بفرماييد.

روي صندلي روبرويش نشستم. مدتي ساكت بودم. شايد چند دقيقه. فكري به سرم زد. سريع بلند شدم رفتم دو  ليوان چاي گرفتم و برگشتم سرجايم. در حالي كه چاي را روي ميز مي­گذاشتم گفتم

          - مي­تونم امروز چاي مهمونت كنم؟

بدون اينكه منتظرجواب شوم چاي را جلويش گذاشتم و گفتم:

           - حالا امروز كه محسن نيومده بايد منو تحمل كني!

با تعجب نگاهي كرد و گفت:

-         ممنون. شما هميشه اينجا مي­آييد؟

-         نه زياد. فقط هر وقت كه لازم باشه.

-         مي­تونم بپرسم رشته­تون چيه؟

-    من مال اين دانشگاه نيستم. راستش... من نويسنده داستان هستم. من شخصيت شما رو خلق كردم. اسمم نادره. من مي­دونم كه غمگين هستي و مي­دونم چه حسي داري.

با كنجكاوي نگاهم كرد.

-         خوب! چكار ميتوني بكني؟

-         هيچي!

-         پس چرا اومدي قاطي داستان شدي؟

-    نمي­دونم. شايد يه حس همذات پنداري بوده. ويا نوعي درك متقابل. از همين حرفا ديگه. خودت كه مي­دوني؟

-         باشه.  ولي حس همذات پنداري تو كه مشكلي از من حل نمي كنه!

 

كمي نگاهش كردم. لبخند مرموزي روي صورتم بود. شايد همين لبخند مرموز او را نسبت به من بدبين كرده بود. حالت چهره ام را عوض كردم. لبخند مرموز جاي خود را با يك لبخند دوستانه عوض كرد.

-    من نمي تونم مشكلي از تو حل كنم. اما اومدم بگم هيچ كس ديگه­اي هم نميتونه مشكل تو رو حل كنه بجز خودت. ميدوني. يه حس آشنا بهم ميگه اين داستان ميتونه آخر شيريني داشته باشه اگه تو بخواي.

خيلي دوست داشتم حرفم رويش اثر كند. گفت:

-         ميتونم به حس تو اعتماد كنم؟

-    بستگي به خودت داره. من اغلب به احساسم اعتماد مي­كنم. تو هم اين كار رو بكن. به هر حال ما يه جور به هم وصليم.

لبخند نرمي روي صورتش پديدار شد. مثل اينكه از جمله  آخرم خوشش آمده بود. لبخندش عميق­تر شد. حالا ديگر كل صورتش شكفته بود. با كمي شيطنت گفت:

-    نويسنده جالبي هستي! سعي مي­كنم به حس خالق شخصيتم اعتماد كنم. اگرچه چاره ديگه اي هم ندارم!

-         خوشحالم.

چند لحظه به هم خيره شديم.  از غمش كاسته شده بود. اين را به وضوح در چهره­اش مي­ديدم. دوست داشتم ببوسمش ولي  نگاهش مانع مي­شد. فقط از دور از نگاه معصومانه­اش لذت مي­بردم. كمي بعد اين هم تمام شد. از جايش بلند شد ، خداحافظي كوتاهي كرد و به طرف كلاس راه افتاد. چيزي نگفتم. ميدانستم هميشه با او هستم. فقط  ايستادم و رفتنش را نگاه كردم. فقط من مانده بودم و دو استكان چاي.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 19:2  توسط نادر  | 

تنها

از سر و وضعش معلوم بود كه بچه شهرستان است. پيراهن توسي نسبتن گشاد با شلوار پارچه­اي خاكستري رنگ و كفش­هاي شيبرو مشكي رنگ. لباس­هايش زياد خوش تيپش نمي­كرد ولي  زيبايي نسبي چهره­اش اين ضعف را به خوبي مي­پوشاند. آفتاب داغ خوزستان گرد طلايي رنگي روي صورتش پاشيده بود. رنگ صورتش با موهاي فر، چشمان سياه و مژه­هاي بلند به خوبي سازگار بود. چهره­اش بيشتر حالت معصومانه داشت تا اينكه جذاب باشد. بيست ساله به نظر مي­رسيد. از يكي از روستاهاي اميديه به تهران آمده بود و در يكي از تراشكاري­هاي خيابان زمزم كار مي­كرد. پدرش سال­ها پيش آنها را ترك كرده بود و برادر بزرگش با كارگري در شركت فولاد خرج او و مادرش را  مي­پرداخت. از وقتي كه به تهران آمده بود ديگر از برادرش پول نگرفته بود. خرج خودش را با كار كردن درمياورد. پس انداز هم داشت. وضع مالي­اش زياد بد نبود. ولي مي­خواست برود. مي­خواست فرار كند. ديگر از اين شهر حالش به هم مي­خورد. از آب و هواي تهران حالش به هم مي­خورد. از آدم­هاي اين شهر بيزار بود. از پسرهاي جوان و خوشروي تهران هم بيزار بود. همه آنها فقط و فقط به سكس فكر مي­كردند. هيچ كس از عشق حرفي نمي­زد. آن قدر پول داشت تا يك دست لباس نو و شيك كه ظاهرش را از اين رو به آن رو كند بخرد و بعد به يك سلماني درجه يك برود و خودش را حسابي آرايش كند. آنگاه همه پسرهاي تهران حسرتش را مي­خوردند.

از صاحبكارش هم بيزار بود. هر وقت به ياد پبشنهاد بي­شرمانه او مي­افتاد دندان­هايش را به هم مي­ساييد و مشت­هايش را گره مي­كرد. دلش مي­خواست همانجا يك تف روي صورت صاحبكار بيندازد. ولي اين كار را نكرده بود. فقط از تراشكاري خارج شده بود. بدون اينكه دستمزد هفته آخر را بگيرد كارش  را ترك كرده بود. وسايلش را جمع كرده و به ترمينال آمده بود. مي­خواست از تهران فرار كند.  احساس تنهايي مي­كرد. احساس مي­كرد با ديگران فرق دارد. تنها آرزوي مادرش ازدواج او بود. اما مادرش نمي دانست. مادرش از احساسات پسرش خبر نداشت. پسر كوچك او دچار بود. دچار يك نفر از جنس خودش. يك نفر از شهر خودش. از آسمان خودش. از آفتاب خودش. هميشه با خود مي­گفت : تا آخر عمر تنها خواهم ماند. هيچ كس مرا درك نمي­كند...

به طرف اتوبوس راه افتاد. چند ساك سنگين را با هم حمل مي­كرد. از جايم بلند شدم و به طرفش رفتم. نزديك شدم و گفتم : 

- كمك نمي­خواهي؟

بدون اينكه منتظر جواب شوم يكي از ساك­هاي بزرگ را از دستش گرفتم و با او همراه شدم. تشكر كوتاهي كرد. چيزي ديگري نگفت.  به اتوبوس رسيديم. كمكش كردم وسايل را در صندوق بار گذاشت. يك بار ديگر تشكر كرد. كمي مكث كردم و گفتم

-         هر وقت احساس تنهايي كردي ميتوني با من حرف بزني

به من خيره شد

-         شما؟!

-         نادر هستم!

در صورتم دقيق شد. هنوز جواب خودش را نگرفته بود. لبخندي زدم و گفتم :

-         نويسنده داستان هستم. خالق شخصيت تو!

كمي فكر كرد. مثل اينكه داشت حرفم را در ذهنش مرور مي­كرد. كمي بعد حالت  تعجب از صورتش محو شد و جاي آن را لبخندي حاكي از رضايت گرفت. با شيطنت خاصي پرسيد :

-         ميتوني كاري كني به اون برسم؟

لبخندش را با لبخند ديگري جوب دادم و با حالت فيلسوفانه­اي گفتم:

-         اين ديگه به خودت بستگي داره. متوجه كه هستي؟

كمي دلخور شد. ولي حالت چهره اش را حفظ كرد. دوباره پرسيد

-         هر وقت تنها شدم در دسترس هستي تا با هم صحبت كنيم؟

-         هستم

دو باره لبخند زد و همين طور كه به من نگاه مي­كرد آرام آرام دور شد تا به در اتوبوس رسيد و سوارآن شد . از توي پنجره اتوبوس هم داشت به من نگاه مي­كرد. من هم نظاره­گر چشم­هاي پاكش بودم. داشتيم از هم خداحافظي مي­كرديم.

پس از مدت كوتاهي اتوبوس به سمت خوزستان، شهر نفت  ، آفتاب و تن­هاي داغ به راه افتاد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 14:11  توسط نادر  | 

دزد

نشسته بود و تكه هاي كوچك گوشت را از روي زمين خوني و چرك كشتارگاه جمع مي­كرد. هفده ساله به نظر مي­رسيد. با اندام باريك و تركه­اي. يك چكمه سياه ساق بلند پوشيده بود كه تا زانوهايش مي­رسيد. با شلوار پارچه­اي سياه ساده و يك پيراهن دكمه­دار كهنه. يك قسمت از آستين پيراهنش پاره شده بود و كمي از بازوي سفيدش را نمايان كرده بود. چهره جذابي داشت. چشم­هاي نسبتن درشت و سياه با ابروهاي كماني­شكل كه در انتها شكسته بود و بر زيبايي آن مي­افزود. صورت سفيد و گونه­هايي كه اندكي برآمده بود و به علت كار در چنين شرايطي كمي سرخ شده بود. نشانه­هايي از بلوغ هنوز روي صورتش پيدا بود. آرام و مطيع كارش را انجام مي­داد. گهگاهي سر بلند مي­كرد و به اطراف نگاهي مي­انداخت تا گوشت­هاي پاك نشده ديگري كه ديگران دور ريخته بودند را پيدا كرده با يك چاقوي سياه دسته بلند آن را تميز كند و درون پلاستيك خود بياندازد. حواسش به من نبود. اما من فقط حواسم به بود. هيچ كس و هيچ چيز ديگري غير از او نمي­ديدم. كوچكترين حركاتش را زير نظر داشتم. نمي­توانستم دائم نگاهش كنم. مي­ترسيدم متوجه شود. دلم آشوب بود. اما صدايم در نمي­آمد. دلم مي­خواست همانجا دستش را بگيرم و از آن محيط كثيف دورش كنم. يكبار به طور اتفاقي چشم­هايم امتداد نگاهش را قطع كرد. لحظه­اي بيشتر طول نكشيد. اما در همين يك لحظه هر چه در دل داشتم گفتم. با تمام وجود فرياد كشيدم :

"تو اينجا چه مي­كني؟!

تو بايد در مدرسه باشي، در دبيرستان، پشت نيمكت­ها، در حال شيطنت، در حال فراگيري علوم، در حال اشتياق و شور جواني.

 بنشين.

 بنشين تا خود برايت درس بگويم. بنشين تا تكه­هاي وجودم را در ذهن سيال تو هضم كنم. برايت از خدايي بگويم كه در نزديكي توست و به پرورده خود عشق مي­ورزد. برايت از هندسه بگويم كه در آن دو خط موازي به يكديگر نمي­رسند مگر در بي­نهايت و بي نهايت جز فنا شدن نيست. بنشين برايت از شيمي بگويم، از هيدروكربن­هاي سير نشده كه از واكنش با يك پروتون سر از پا نمي شناسند. بنشين تا به تو انگليسي بياموزم. و تو با آموختن جمله "Tomorrow is another day" سرشار از شور و شعف شوي.  بنشين تا با تو از ادبيات بگويم و تو را با خلسه ادبي شاعراني كه از جنس من وتو دور نيستند آشنا كنم و تو با تقطيع اشعار آنان شعر جانم را قطعه قطعه كني.

تو در اينجا با اندام باريك،  چشمان آرام و چهره اي كه مرا به سوي خود مي­كشاند تكه­هاي وجود مرا از زمين جمع مي­كني و قلبم را با چركابه­هاي خونين آلوده مي­سازي. با من بيا تا اشباع كنم تو را از وجود خويش و فنا شوم نه براي لذتي كه لحظه­اي مرا در برگيرد كه براي نشاطي كه تا هميشه لبريزم سازد..."

با صداي پدرم به خود مي­آيم

-         نادر! نادر! حواست كجاست؟ دل و جگر را چكار كردي؟

به دور و برم نگاه مي­كنم. خبري از دل و جگر نيست.

-         دوباره حواست نبود دل و جگر را دزديدند؟

حرفي براي گفتن ندارم. سرم را پايين مي اندازم و به زمين خيره مي­شوم.

به راستي چه كسي دل و جگرم را ربود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:1  توسط نادر  | 

شعر معاصر

      قصد نداشتم در مورد ادبيات هم-جنس-گرايي در شعر معاصر چيزي بنويسم به دو دليل:

      اول اينكه در شعر معاصر تغييرات زيادي در نوع و سبك  شعر بوجود آمده است كه ديگر نمي توان به راحتي مفهوم و منظور شاعر را متوجه شد. كلماتي مثل شاهد و ترك و زلف و  ابرو در شعر معاصر ديگر كاربردي ندارد. به حقيقت اين كلمات در طول قرن­ها به عنوان كليدهاي احساسي شاعران مطرح بود كه به طور نانوشته بين آنها رعايت مي­شد و خوانندگان نيز منظور از شعر را بنا به فهم خود دريافت مي­كردند. در شعر جديد استفاده از اين كلمات كنار گذاشته شد.

      دليل دوم اينكه هرچه به زمان حال نزديك­تر مي­شويم اوضاع اجتماعي شاعران به اوضاع كنوني شبيه­تر مي­شود و به دنبال آن محدوديت­هاي شعرا در وصف معشوق مذكر بيشتر مي­گردد. توصيف معشوق مذكر در اين دوران نوعي ضعف و عيب براي شاعران محسوب مي­شود. به آنها لقب بچه­باز، قزويني  و يا حتي سوسول و كو-ي داده مي­شود. در دوران حاضر حتي صحبت از معشوقه­هاي مونث هم نوعي سبكي به شمار مي­رود. همه بايد يا  از انقلاب و آرمان­هاي جمهوري اسلامي شعر بگويند و يا اينكه دست كم از عشق­هاي فرازميني و عرفاني دم بزنند تا  مورد قبول دوستان قرار بگيرد.ناگفته نماند كه ادبيات مربوط به اين موضوعات زيبايي و لطافت­هاي خاص خود را دارد و منظور من پايين آوردن ارزش اين ادبيات نيست. مشكل وقتي شروع مي­شود كه شاعران  فقط به اين موضوعات محدود شوند. آنگاه بر اثر تكرار بيش از حد بعضي كلمات مثل دفاع مقدس، شهيد، عشق به آرمانها و غيره اينها مفهوم خود را از دست داده و به قول معروف لوث مي­شوند.

بگذريم

      به همان دلايلي كه گفته شد نمي­خواستم و در حقيقت نمي­توانستم از ادبيات هم-حنس-گرايي در شعر معاصر چيزي بنويسم اما وسوسه­هاي حميد پرنيان در نظرات قبلي بدجور مرا براي نزديك شدن به اين درخت ممنوعه ترغيب مي­كرد. راستش خودم هم حيفم مي آمد كه در اين مورد چيزي ننويسم. به همين خاطر تصميم گرفتم كمي از اين ميوه بچشم نهايتش اين خواهد بود كه از بهشت منطق و يقين به دنياي احساس و گمان هبوط خواهم كرد. اينجا ديگر از دليل و مدرك خبري نيست. نمي­توانم  مثل سعدي از گلستان و يا مثل محتشم از رساله جلاليه نمونه­هايي ذكر كنم. برخي اشعار سطحي و تمسخر­گونه شاعراني مثل ايرج ميرزا هم مشكلي را حل نمي­كند. در اين مورد فقط احساس است كه به كمك آدم مي­آيد. براي فهميدن اينكه شاعر كجا احساس هم-جنس-گرايي خود را در شعر بيان كرده بايد هم-جنس-گرا باشيم و با شعر به طور عميق ارتباط برقرار كنيم. ممكن است  دچار اشتباه هم بشويم. خودم تا جايي كه ممكن است از اين حس  بهره گرفته ام. اولش كمي عجيب است و غير قابل باور ولي اگر كمي جلوتر برويم مي­توانيم به آن اعتماد كنيم و حتي آن را باور كنيم ولو اينكه كوچكترين دليل منطقي هم براي آن وجود نداشته باشد. همين احساس به من مي­گويد كه در اشعار نيما يا شاملو خبري از هم-جنس-گرایی نيست. فروغ فرخزاد هم كه دگرجنسگرا بودن خود را فرياد مي­زند. با شعر اخوان هنوز نتوانسته­ام ارتباط برقرار كنم. اما در مورد سهراب سپهري به نتايج جالبي رسيده-ام. احساس مي­كنم سهراب اين احساس را داشته و نشانه­هايي از آن را در هشت كتاب خود زير لايه-هاي ضخيمي از احساسات لطيف عشق به هستي ، طبيعت و فطرت بشر و زير لايه­هايي از تنفر نسيت به دنياي مدرنيزه پنهان كرده است. در "مرگ رنگ" كه شاعر هنوز تازه كار است و پنهان كاري را به خوبي نياموخته است، اين حس را بهتر مي­توان فهميد. در "ما هيچ ما نگاه" هم شاعر ديگر بالغ شده و مثل آدمي كه ترسش ريخته باشد اين موضوع را راحت­تر بروز مي­دهد. البته شايد من اشتباه كنم و اين مطالب فقط  نوعي حدس و گمان بيهوده باشد ولي چاره­ي ديگري هم ندارم. از كتاب ما هيچ ما نگاه شعر "چشمان عبور" و از كتاب مرگ رنگ شعر "دنگ..."  را مي­توانم مثال بزنم. شعري كه بيشتر از همه مرا به خود جذب كرده،  از كتاب "حجم سبز" است :

 

سوره تماشا

 

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه­اي در قفس است.

 

حرفهايم، مثل يك تكه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي­تابد.

 

و به آنان گفتم:

سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز زيوري نيست به اندام كلنگ

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

 

و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ.

به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن­هاي درشت

 

و به آنان گفتم:

هر كه در حافظه چوب ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.

هر كه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود.

آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند

مي­گشايد گره پنجره ها را با آه.

 

زير بيدي بوديم

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم:

چشم را باز كنيد، آيتي بهتر از اين مي­خواهيد؟

مي­شنيدم كه به هم مي­گفتند:

سحر ميداند، سحر!

 

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند

باد را نازل كرديم

تا كلاه از سرشان بردارد.

خانه­هاشان پر داوودي بود،

چشمشان را بستيم.

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.

جيبشان را پر عادت كرديم.

خوابشان را به صداي سفر آينه­ها آشفتيم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:21  توسط نادر  | 

محتشم کاشانی

محتشم كاشاني معروف به شمس شعراي كاشاني يكي ديگر از شاعراني است كه ادبيات هم-جنس-گرايي را در اشعار خود منعكس كرده است. او در قرن دهم در زمان پادشاهي شاه تهماسب صفوي در كاشان مي زيست و يكي از شاعران محبوب دربار صفوي بود. در مور هم-جنس-گرا بودن وي ديگر نيازي به حدس و گمان نيست چرا كه معشوقي بنام جلال داشت كه همه او را در كاشان مي شناختند و از عشق محتشم به جلال اطلاع داشتند. محتشم كاشاني در يكي از ديوان­هاي خود بيش از شصت غزل در عشق به جلال سروده و آنرا به نام معشوق خود، "رساله جلاليه " نامگذاري كرده است. محتشم كاشاني همان شاعريست كه تركيب بند معروف "باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است..." را در رثاي امام حسين(عليه­السلام) سرده و اشعار و مدايح بسياري نيز در سوگ ائمه معصومين دارد. نمي­دانم چطور شده است كه اشعار او در مورد ائمه اين قدر معروف و محبوب است اما غزل­هاي او در عشق به جلال تا اين حد مهجور و گمنام باقي مانده است؟

شعر زير يكي از غزل­هاي زيباي او از رساله جلاليه است :

 

دانسته باش اي دل كزان نامهربانت مي­بُرم

گر باز نامش مي بري بي­شك زبانت مي­بُرم

 

با شاهد دلجوي غم دست وفا كن در كمر

كامروز يا فردا از آن نازك­ميانت مي­بُرم

 

چون از چمن نخل جوان بُرَد به زحمت باغبان

با ريشه پيوند جان از وي جنانت مي­برم

 

مردانه دندان سخت كن وز تيغ هجران سر مكش

گر سخت جاني تا ابد زان دلستانت مي­برم

 

زان ميوه ارزان بها گر نگسلي پيوند خود

چون تاك زين پس يك به يك رگ­هاي جانت مي­برم

 

گر از ره بي­غيرتي ديگر به آن كو مي­روي

از ارّه غيرت روان پاي روانت مي­برم

 

شرح غم من محتشم زين پيش مي­گفتي به او

گر باز مي­گويي زبان زين ترجمانت مي­برم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:0  توسط نادر  | 

سوز جگر

در زمانه ای که معاویه ها فراوانند

علی بودن هنر است

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:12  توسط نادر  | 

شاعران قرن دهم

      دكتر سيروس شميسا در كتاب سبك شناسي شعر در فصل پنجم در توضيح سبك وقوعي كه در قرن دهم هجري جريان داشت، مي­گويد:

"اين سبك در ربع اول قرن دهم شكل گرفت و در نيمه دوم همان قرن به اوج رسيد و تقريبن تا ربع اول قرن يازدهم ادامه داشت. اساس مكتب شعر وقوع اين است كه وقايع بين عاشق و معشوق مبتني بر واقعيت باشد. اما چگونه مي­توانستند در دوران قرون وسطايي آن زمان از معشوق واقعي زن نام برند و نشاني از او دهند؟ از اين رو عمدتن به سوي معشوق مرد رفتند كه اولن سخن گفتن از او به اندازه زن خطرناك نيست و ثانين اساسن معشوق در اين دوره علنن و عملن مذكر است..."

در جايي ديگر اضافه مي­كند:

"فساد اخلاقي مخصوصن در زمينه عشق مرد به مرد در اين قرن رواج تمام داشت و در قرون بعد نيز ادامه پيدا كرد..."

وحشي بافقي و محتشم كاشاني و لساني شيرازي و چند شاعر ديگر از شاعران معروف اين دوره هستند او در مورد اشعار آنان مي­نويسد:

"بدين ترتيب مشخصه شعر مكتب وقوع، باور داشت(Make believe) است يعني خواننده مي­خواهد شعر را باور كند ولي اين حقيقت­نمايي سطحي و محدود به بيان حالات و اطوار عاشق و معشوق(آن هم معشوق مذكر!) است و مگر چه مايه مي­توان در جزئيات چنين مطالبي سخن گفت؟!"

ايشان براي اين سخن خود مثالي هم ذكر كرده­اند. آن مثال نيز تركيب بند معروف وحشي بافقي است. وي اين شعر را تا بند مربوط به " اي پسر چند به كام دگرانت بينم...." ادامه مي دهد و سپس مي نويسد:

"اما تاثير اين شعر زيبا وقتي كم مي­شود و يا اساسن منفي مي­شود كه دريابيم مخاطب شاعر، معشوقي مذكر است. در سه بند زير كه آن را حذف كرده بوديم آشكارا از معشوق مذكر چنين مي­گويد:

اي پسر چند به كام دگرانت بينم

سرخوش و مست زجام دگرانت بينم..."

در ابتدا بايد بگويم شخصن براي دكتر شميسا ارزش زيادي قايل هستم و او را بي­شك يكي از اساتيد بزرگ دوران معاصر در ادبيات فارسي مي­دانم و اكنون نيز اصلن قصد ندارم  از نظر فني و يا ادبي با ايشان طرف شوم. سخن اصلي من در اينجا اين است آيا عشق مذكر به مذكر اين قدر براي ايشان عجيب و نكوهيده است كه به خود اجازه مي­دهد احساسات شخصي خويش را براي تعيين ارزش يك شعر و تاثير آن روي خواننده ملاك قرار دهد؟ آيا اشعار شاعران هم-جنس-گراي اين دوره به دليل آزادي­هايي كه در آن زمان دوره داشتند صرفن بخاطر اين كه از معشوق مذكر سخن مي­گويند بي­­ارزش است؟

      ايشان حتي اصل موضوع، يعني هم-جنس-گرا بودن آنها را نيز نمي­پذيرد و دليل روي آوردن آنان به معشوق مذكر را محدوديت در سخن گفتن از معشوق مونث مي­داند. همگان مي­دانيم در طول تاريخ اين سرزمين هم-جنس-گرايي هميشه محكوم و محدود بوده است حال چگونه است كه در آن جامعه سخن گفتن از معشوق مونث(كه هم در عرف و هم در مذهب مورد نكوهش نيست) خطراتي در پي دارد اما صحبت از عشق به پسران (كه هم در عرف و هم در مذهب ناپسند است) هيچ مشكلي ايجاد نمي كند؟ جالب اينكه خود ايشان نيز اين موضوع را تاييد مي­كند و معتقد است فساد (عشق به هم-جنس) در آن دوران رواج زيادي داشت. اگر اين فساد است پس چرا آزاد است و اگر آزاد است پس چرا در مورد  عشق به مونث آزادي وجود ندارد؟

      توضيح اين مسئله سخت نيست. در قرن دهم حاكمان ايران جانشينان تيمور بودند كه اولن چندان به دين و مذهب پايبند نبودند و ثانين قدرت آنان رو به افول بود و نمي­توانستند بر همه اوضاع كنترل داشته باشند. لذا شاعران هم-جنس-گرا در اين دوره سخن گفتن از معشوق مذكر را خطرناك نمي­ديدند و علنن احساس خود را در قالب شعر و قطعات ادبي بيان مي­كردند.

مطلب ديگر در نقد سخنان دكتر شميسا اين است كه سخن گفتن از هم-جنس فقط مختص به شاعران اين سبك نبود. ابراز عشق به شاهدان مذكر در شاعران سبك عراقي(سعدي) و سبك خراساني (سنايي) نيز ديده مي­شود. اگر سخن گفتن از هم­جنس باعث نازيبايي و بي ارزش شدن شعر مي­شود پس بايد تمام ديوان شمس و كليات سعدي و محتشم كاشاني- در مورد او بيشتر خواهم گفت- و ساير شاعران از اين قسم را بي­ارزش بدانيم.

در پايان بايد اضافه كنم بيان چنين سخناني از سوي دكتر شميسا ذره اي از علاقه من نسبت به ايشان كم نمي­كند. چون مي­دانم ايشان  کتابی تحت عنوان "شاهدبازی در ادبیات فارسی" دارد که چاپش ممنوع شده است و شاید  مطالب کتاب سبک شناسی بر اثر اجبار  بیان شده باشد و نيز به هر حال يك دگرجنس-گراي پرورش يافته در اين جامعه هستند و هنوز بايد در تلاش­هاي زيادي صورت گيرد تا ادبيات هم-جنس-گرايي مورد باور اين دوستان قرار بگيرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:28  توسط نادر  |