ابراهيم در معرض امتحان ديگري قرار داشت. سالهاي زيادي از عمرش گذشته بود. پلههاي نبوت را يك يه يك طي كرده و قدم بر پله نهايي گذارده بود. اسماعيل جوان زيبا و برومندي شده بود و ابراهيم شيفته و دلداده اسماعيل. عشق ابراهيم به اسماعيل از نوع ديگري بود. ساره و هاجر از آن اطلاع نداشتند. گويا تقدير بر اين است كه عشقهاي مردان به مردان از چشم زنان مخفي بماند. و ابراهيم اگرچه آتش نمرود بر او بي اثر بود در آتش اسماعيل ميسوخت. اين عشق ممنوع بود. ميدانست حق نزديك شدن به آن را ندارد. از تجربه آدم و سيب اطلاع داشت. و اين بار او بود و انار. تاريخ تكرار شده بود و ابراهيم وسوسه ميشد به اين ميوه نزديك شود. ولی او نبايد گناه ميكرد. تقدير بر اين بود كه از صلب او پيامبران بزرگي خلق شوند و خداوند قسم خورده بود رسالت به قوم گناهكار تعلق نخواهد گرفت.
ابراهيم با آدم فرق داشت. او مثل آدم سر به هوا و ماجراجو نبود. محافظه كار بود و هميشه محتاطانه عمل ميكرد. ميدانست اگر اشتباه كند وضع بشر از اين هم كه هست بدتر خواهد شد. منطقهاي پوچ و دلايل درپيت علوم ژنتيك و روانشناسي ديگر او را فريب نميداد. حتي دانستن اسامي را هم براي خود افتخاري نميدانست. او تصميم خود را گرفته بود. اسماعيل را قرباني كرد و خون اسماعيل بلوغ نبوت را برايش به ارمغان آورد و ابراهيم پيروز شد.
و اينك هزاران سال بعد پيروان ابراهيم به يمن اين پيروزي هر سال در اين روز جشن خون به پا ميكنند و من این سوال را از خود میپرسم اگر ابراهیم نیز همچون آدم شکست میخورد چه اتفاقي ميافتاد؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:27  توسط نادر
|
خداوند آدم را آفريد. او را در بهشت جاي داد. و از درخت ممنوعه منعش كرد. درخت ممنوعه دو ميوه داشت. سيب و انار. سيب مونث بود و انار مذکر. كنجكاوي آدم تحريك شده بود. غريزه درون را نمي توانست كنترل كند. طمع در او تمامي نداشت. حس غرور متكبرش ساخته بود. كسي كه از تمام اسامي آگاه است چرا نبايد از نعمت خداوندي استفاده كند؟ وسوسه شد. به درخت نزديك شد. و همزمان براي خود هزار دليل علمي و عقلي تراشيد. فرضيه ها و نظريات متعدد را مورد بررسي قرار داد. از نگاه روانشناسانه مسئله را تشريح كرد و در نهايت تصميم گرفت يكي از ميوه ها را امتحان كند.
سيب يا انار؟
سيب در ظاهر لطيف تر و جذابتر به نظر مي رسيد. عطر سيب ديوانهاش كرده بود. نزديك شد و از كمي از آن چشيد. ناگهان عريان شد. اندامهاي جنسياش گناهش را برملا كردند. سيب حوا بود و در كنارش ايستاده بود. درگاه جبروتي خدا به لرزه افتاد. در ميان فرشتگان ولولهاي شد. روح و ساير مقربين انگشت حيرت به دهان گرفتند. اولين گناه در عالم خلقت روي داده بود. آدم كار خود را كرده بود. سيب انتخاب شده بود. گناه بوقوع پيوسته بود و بهشت جايگاه گناهكاران نبود. سيب را دستش دادند و به زمين تبعيدش كردند. فقط آدم مانده بود و سيب و زمين. و آدم همچنان محروم از داشتن انار و ممنوع از چشيدن آن.
هزارن سال بعد، برخي از فرزندان آدم ، آنهايي كه احساس لطيفي نسبت به انار داشتند هميشه و هميشه اين سوال را از خود ميپرسيدند آيا بهتر نبود آدم بجاي سيب، انار را انتخاب ميكرد؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:57  توسط نادر
|
دلم براي همجنسگرايان صد سال پيش ميسوزد. بندههاي خدا! لابد خيال ميكردند يك استثنا در عالم خلقت هستند. بهخصوص آنها كه مذهبي بودند. خيلي سخت است تمام عمر سكوت پيشه كردن و اداي آدمهاي ديگر را درآوردن. شايد همواره بهخاطر گناه ناشي از فطرت عذاب ميكشيدند.
دلم براي برخي از همجنسگرايان فعلي هم ميسوزد. آنهايي كه در گوشهاي از زمين خدا در حال كار كردن در مزرعه و يا چراي گوسفندها هستند. شايد تفاوت چنداني با عاشقان صد سال پيش نداشته باشند.
دلم براي همجنسگراياني كه هميشه خود را بهروز ميكنند هم ميسوزد. شايد در دنياي مجازي سرشان شلوغ باشد؛ ولي در دنياي واقعي تنها هستند. علاوه بر آن هر روز مجبورند طعنه و كنايههاي اين و آن را هم بشنوند.
چارهاي ندارم. دلم بايد براي خودم هم بسوزد!
اميدوارم همجنسگرايان صد سال بعد حداقل دلشان براي خودشان نسوزد!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:15  توسط نادر
|
نميدانم چرا نميتوانم از اين شعر زيباي فروغ فرخزاد به سادگي عبور كنم. احساس ميكنم توصيف "انسان معمولي" در اين شعر به خوبي بيان شده است.
روي خاك
هرگز آرزو نكردهام
يك ستاره در سراب آسمان شوم
يا چو روح برگزيدگان
همنشين خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمين جدا نبودهام
با ستاره آشنا نبودهام
روي خاك ايستادهام
با تنم كه مثل ساقه گياه
باد و آب و آفتاب را
ميمكد كه زندگي كند
بارور زميل
بارور ز درد
روي خاك ايستادهام
تا نسيمها نوازشم كنند
تا ستارهها ستايشم كنند...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 6:55  توسط نادر
|