تبليغاتX
تنهای داغ

تنهای داغ

آیین ابراهیم

      ابراهيم در معرض امتحان ديگري قرار داشت. سال­هاي زيادي از عمرش گذشته بود. پله­هاي نبوت را يك يه يك طي كرده و قدم بر پله نهايي گذارده بود. اسماعيل جوان زيبا و برومندي شده بود و ابراهيم شيفته و دلداده اسماعيل. عشق ابراهيم به اسماعيل از نوع ديگري بود. ساره و هاجر از آن اطلاع نداشتند. گويا تقدير بر اين است كه عشق­هاي مردان به مردان از چشم زنان مخفي بماند. و  ابراهيم اگرچه آتش نمرود بر او بي اثر بود در آتش اسماعيل مي­سوخت.  اين عشق ممنوع بود. مي­دانست حق نزديك شدن به آن را ندارد. از تجربه آدم و سيب اطلاع داشت. و اين بار او بود و انار. تاريخ تكرار شده بود و  ابراهيم وسوسه مي­شد  به اين ميوه نزديك شود. ولی او نبايد گناه مي­كرد. تقدير بر اين بود كه از صلب او پيامبران بزرگي خلق شوند و خداوند قسم خورده بود رسالت به قوم گناهكار تعلق نخواهد گرفت.

       ابراهيم با آدم فرق داشت. او مثل آدم سر به هوا و ماجراجو نبود. محافظه كار بود و هميشه محتاطانه عمل مي­كرد. مي­دانست اگر اشتباه كند وضع بشر از اين هم كه هست بدتر خواهد شد. منطق­هاي پوچ و دلايل درپيت علوم ژنتيك و روانشناسي ديگر او را فريب نمي­داد. حتي دانستن اسامي را هم براي خود افتخاري نمي­دانست. او تصميم خود را گرفته بود. اسماعيل را قرباني كرد و خون  اسماعيل  بلوغ نبوت را برايش به ارمغان آورد و ابراهيم پيروز شد.

      و اينك هزاران سال بعد پيروان  ابراهيم به يمن اين پيروزي  هر سال در اين روز جشن خون به پا مي­كنند و من این سوال را از خود می­پرسم  اگر ابراهیم نیز همچون آدم شکست می­خورد چه اتفاقي مي­افتاد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:27  توسط نادر  | 

انار ممنوعه

      خداوند آدم را آفريد. او را در بهشت جاي داد. و از درخت ممنوعه منعش كرد. درخت ممنوعه دو ميوه داشت. سيب و انار. سيب مونث بود و انار مذکر. كنجكاوي آدم تحريك شده بود. غريزه درون را نمي توانست كنترل كند. طمع در او تمامي نداشت. حس غرور متكبرش ساخته بود. كسي كه از تمام اسامي آگاه است چرا نبايد از نعمت خداوندي استفاده كند؟ وسوسه شد. به درخت نزديك شد. و همزمان براي خود هزار دليل علمي و عقلي تراشيد. فرضيه ها و نظريات متعدد را مورد بررسي قرار داد. از نگاه روانشناسانه  مسئله را تشريح  كرد و در نهايت تصميم گرفت يكي از ميوه ها را امتحان كند.

 سيب يا انار؟

       سيب در ظاهر لطيف تر و جذابتر به نظر مي رسيد. عطر سيب ديوانه­اش كرده بود. نزديك شد و از كمي از آن چشيد. ناگهان عريان شد. اندامهاي جنسي­اش گناهش را برملا كردند. سيب حوا بود و در كنارش ايستاده بود. درگاه جبروتي خدا به لرزه افتاد. در ميان فرشتگان ولوله­اي شد. روح و ساير مقربين انگشت حيرت به دهان گرفتند. اولين گناه در عالم خلقت روي داده بود. آدم كار خود را كرده بود. سيب انتخاب شده بود. گناه بوقوع پيوسته بود و بهشت جايگاه گناهكاران نبود. سيب را دستش دادند و به زمين تبعيدش كردند. فقط آدم مانده بود و سيب و زمين. و آدم همچنان   محروم  از داشتن انار و ممنوع  از چشيدن آن.

      هزارن سال بعد، برخي از فرزندان آدم ، آنهايي كه احساس لطيفي نسبت به انار داشتند هميشه و هميشه اين سوال را از خود مي­پرسيدند آيا بهتر نبود آدم بجاي سيب، انار را انتخاب مي­كرد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 11:57  توسط نادر  | 

بدون عنوان

دلم براي همجنسگرايان صد سال پيش مي­سوزد. بنده­هاي خدا! لابد خيال مي­كردند يك استثنا در عالم خلقت هستند. به­خصوص آنها كه مذهبي بودند. خيلي سخت است تمام عمر سكوت پيشه كردن و اداي آدم­هاي ديگر را درآوردن. شايد همواره به­خاطر گناه ناشي از فطرت عذاب مي­كشيدند.

 

          دلم براي برخي از همجنسگرايان فعلي هم مي­سوزد. آنهايي كه در گوشه­اي از زمين خدا در حال كار كردن در مزرعه و يا چراي گوسفندها هستند. شايد تفاوت چنداني با عاشقان صد سال پيش نداشته باشند.

 

          دلم براي همجنسگراياني كه هميشه خود را به­روز مي­كنند هم مي­سوزد. شايد در دنياي مجازي سرشان شلوغ باشد؛ ولي در دنياي واقعي تنها هستند. علاوه بر آن هر روز مجبورند طعنه و كنايه­هاي اين و آن را هم بشنوند.

 

          چاره­اي ندارم. دلم بايد براي خودم هم بسوزد!

 

          اميدوارم همجنسگرايان صد سال بعد حداقل دلشان براي خودشان نسوزد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:15  توسط نادر  | 

معمولی

نمي­دانم چرا نمي­توانم از اين شعر زيباي فروغ فرخزاد به سادگي عبور كنم. احساس مي­كنم توصيف "انسان معمولي" در اين شعر به خوبي بيان شده است.

 

روي خاك

 

هرگز آرزو نكرده­ام

يك ستاره در سراب آسمان شوم

يا چو روح برگزيدگان

همنشين خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمين جدا نبوده­ام

با ستاره آشنا نبوده­ام

روي خاك ايستاده­ام

با تنم كه مثل ساقه گياه

باد و آب و آفتاب را

مي­مكد كه زندگي كند

 

بارور زميل

بارور ز درد

روي خاك ايستاده­ام

تا نسيم­ها نوازشم كنند

تا ستاره­ها ستايشم كنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 6:55  توسط نادر  |