عروسی 2
وقتي پرنيان اونطور از عروسي نافاميل تعريف كرد بدجوري هوسي شده بودم برم عروسي يكي از بچههاي محل. برادرش كه دوست نزديكم بود رسمن ازم دعوت كرده بود. آخرش هم رفتم. خواستم ببينم حرفهاي پرنيان چقدر درسته. اولش سخت بود. يه باباي آشنا كه از دوستان متعهد هم بود پيدا كردم رفتم پيشش نشستم. تا آخرش پيش هم بوديم. تو اون سروصدا و آهنگهاي گوش خراش و قول بعضيها پاپ و امروزي كه ملت مشغول رقصيدن و كف زدن بودند ما داشتيم راجع به سياست و روابط ايران و اعراب و امريكا و اسرائيل و مشكلات اجتماعي و بيكاري جوانان و ازين حرفها صحبت ميكرديم و اون رفيق ما هم فقط خيال ميكرد كه من بحث رو خيلي جدي گرفتم و دارم تخته گاز جلو ميرم؛ چون من تمام حواسم به اطراف و اكناف بود و اون مسئله اي كه خواجه ازش حرف ميزد و او چيزي نبود به جز نظربازي :
در نظربازي ما بيخبران حيرانند
من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
به هر حال وقتي خواجه شمس الدين محمد اينطور راجع به اين مسئله حرف ميزنه ما كه باشيم كه بخواهيم در چنين عرصه مقدسي ميزگرد سياسي اجتماعي تشكيل بدهيم.
همين طور كه رفيق ما داشت از ايستادگي در برابر اشغالگران حرف ميزد من هم به نشانه تاكيد سر تكون ميدادم و حواسم به پسري بود كه مدام از خواننده درپيتي مجلس ميخواست كه آهنگ بندري بزاره تا بتونه باهاش به سبك دلخواهش برقصه. خواننده هم اخر سر تسليم شد و پسر با اون مدل موي فشن و صورت خوشگل و اندام باريك و انعطاف پذير مثل يه ماهي لغزنده كه روي ساحل رقص مرگ ميخونه مشغول رقص شد. انصافن قشنگ ميرقصيد. يه پسر نوجوون بغايت زيبا و دلفريب خوشلباس ديگه مثل يه بره سفيد دوست داشتني طوري هماهنگ و شهوتناك مي رقصيد كه نزديك بود عنان از كف بدم و بي خيال رفيق بسيجيمون بشم و بپرم وسط مجلس و كلي آبروريزي به بار بيارم و حيثيت چند ساله خودمو از دست بدم و بشم همتاي اون شيخ صنعان بخت برگشته. ولي خوب عزت نفسم بالاتر اين حرفا بود كه به اين سادگيها... و برادرهاي داماد هم كه سنگ تموم گذاشته بودن.
اما ميون همه اونهايي كه ميرقصيدند، يه پسر بچه ديگه بود كه شايد كسي حواسش بهش نبود. نميدونم چشماش كمي لوچ بود يا اينكه در اثر رقص اينطور به نظر ميرسيد. خوشگل نبود. سني هم نداشت. شايد به زور ده سالش ميشد. يه پيرهن و شلوار جين پوشيده بود و وسط جمعيت بدون اينكه حواسش جاي ديگه باشه مشغول رقص بود. اما رقصش يه حالت خاصي داشت. مثل بقيه نبود. كمي عجيب بود. شايد هم بشه گفت مضحك. حالت صورتش موقع رقص طوري بود كه انگار تو يه دنياي ديگهست. هر از چندگاهي هم شروع ميكرد به چرخيدن و اين باعث شده بود كه حس كنم اون در حال سماعه و نه رقص. مثل يه صوفي كه فارغ از تعلقي نسبت به اين دنيا مشغول كيف عرفانيه. شايد هيچكس حواسش به اون نبود و شايد هم عدهاي مسخرهاش ميكردند. ولي اون ميرقصيد و ميرقصيد و ميرقصيد. من هم درحالي كه روي صندلي نشسته بودم و پاهام رو هماهنگ با ريتم موسيقي به حركت در مياوردم زير لب شروع كردم به خوندن:
چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
چه خیالات دگر مست درآید به میان
گرد برگرد خیالش همه در رقص شوند
و آن خیال چو مه تو به میان چرخ زنان
هر خیالی که در آن دَم به تو آسیب زند
همچو آیینه ز خورشید برآرد لمعان
سخنم مست شود از صفتی و صد بار
از زبانم به دلم آید و از دل به زبان
سخنم مست ودلم مست و خیالات تو مست
همه بر همدگر افتاده و بر هم نگران...
