تبليغاتX
تنهای داغ - علی

تنهای داغ

علی

محمد دلشوره عجيبي داشت. يه بار ديگه برگشت به علي نگاه كرد. ولي آروم نشد. اين دلشوره چند روز بود كه به جونش افتاده بود. طول دوران زندگيش هيچوقت اينقدر نگران نبود. اتفاقاتي كه هر بني بشري رو ميتونست از پا در بياره رو تحمل كرده بود. خم به ابرو نياورده بود اما در مورد اين يكي داشت كم مياورد. دوباره برگشت به علي نگاه كرد دوستش داشت. پاره اي از تنش بود. اصلن تمام وجودش بود. خودش بارها اينو گفته بود. اما ميترسيد و بد جور هم مي ترسيد. اين ترس اينقدر توي جونش نفوذ كرد تا اينكه بالاخره تصميم خودشو گرفت. ناگهان به همه دستور توقف داد. جلويي­ها و پشت سري ها همه بايد يه جا جمع ميشدند. ملت مونده بودن حيران كه چرا محمد همه رو علاف خودش كرده.  اما محمد تصميم خودشو گرفته بود. علي رو با خودش برد يه جاي خيلي بلند و بعد طوري كه همه ببينند دستهاي علي رو بلند كرد و به مردم التماس كرد كه دوستش داشته باشن همونطور كه اونو دوست داشتن. همه حيران مونده بودن كه چي بگن. اما از اونجايي كه نميخواستند دل محمد رو بشكنند تصميم گرفتن براي چند لحظه هم كه شده خوشحالش كنند. گفتند هستيم باهات تا اخرش. محمئد لبخند زد و اشك توي چشماش حلقه زد. اما اشكهاي محمد به خاطر خوشحالي نبود. اون  ناراحت بود. چون ميدونست بعد از اون، دستهاي علي ديگه هيچوقت بالا نميره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:13  توسط نادر  |