<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تنهای داغ</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Dec 2009 11:41:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پوست اندازی</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>مطالب جدیدم را در وبلاگ جدید تحت عنوان &lt;A href=&quot;http://eslamshahrg.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;جوانان دگرباش اسلامشهر&lt;/A&gt; مینویسم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 11:41:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گروهان خیلی خوب</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;دفاع جانانه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خيلي لذت داره  وقتي آدم از چيزي كه اصلن بهش اعتقاد نداره توي جمع به شدت دفاع كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاش تند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايان شيرازي توي اتوبوس شاش تندي داشت. هرچي ميگفت راننده نگه نميداشت. صورت با نمك و معصومش تحت فشار جذابتر شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پنج ستاره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسئول امور فرهنگي خيلي آروم و خونسرد بود. نگاهش دوستانه بود. نظام دو تا ستاره بهش داده بود من هم سه تا ديگه بهش اضافه كردم شد پنج ستاره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بي سيم چي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بي سيم چي جناب سروان بهرامي واقعن خوشگل بود. از دور كه اين طور نشون ميداد. هميشه باهاش بود. فكر كنم اين جناب سروان بهرامي يه دگرباش تمام عيار باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رژه زير تگرك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الله اكبر جانم فداي رهبر...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جلوي جايگاه قدمهاي محكم شروع شد. صداي پاي بچه ها صداي بلند طبل رو محو كرده بود. آسمون غرش بلندي كرد. تگرگ تندي باريدن گرفت. همزمان فرمان خيلي خوب صادر شد. بچه ها هركدوم به سمتي فرار كردند و جايي پناه گرفتند. فرمانده رو به سمت ما كرد و گفت: مثلن رزمنده اي ها؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;علي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خوب. فراموش نميشه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 14:14:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;تقصير تو نيست علي، تقصير من است كه انبار درونم پر شده است از ايمان و دلهره. تو زيبا هستي و فقط منم كه زيبايي تو را لمس ميكنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; مثل يك بارقه است زيبايي. وقتي كه پنهان شود زير خروارها گرد و غبار، به يك لمحه تجلي ميكند گاهي.&quot; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 02:21:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محمد دلشوره عجيبي داشت. يه بار ديگه برگشت به علي نگاه كرد. ولي آروم نشد. اين دلشوره چند روز بود كه به جونش افتاده بود. طول دوران زندگيش هيچوقت اينقدر نگران نبود. اتفاقاتي كه هر بني بشري رو ميتونست از پا در بياره رو تحمل كرده بود. خم به ابرو نياورده بود اما در مورد اين يكي داشت كم مياورد. دوباره برگشت به علي نگاه كرد دوستش داشت. پاره اي از تنش بود. اصلن تمام وجودش بود. خودش بارها اينو گفته بود. اما ميترسيد و بد جور هم مي ترسيد. اين ترس اينقدر توي جونش نفوذ كرد تا اينكه بالاخره تصميم خودشو گرفت. ناگهان به همه دستور توقف داد. جلويي­ها و پشت سري ها همه بايد يه جا جمع ميشدند. ملت مونده بودن حيران كه چرا محمد همه رو علاف خودش كرده.  اما محمد تصميم خودشو گرفته بود. علي رو با خودش برد يه جاي خيلي بلند و بعد طوري كه همه ببينند دستهاي علي رو بلند كرد و به مردم التماس كرد كه دوستش داشته باشن همونطور كه اونو دوست داشتن. همه حيران مونده بودن كه چي بگن. اما از اونجايي كه نميخواستند دل محمد رو بشكنند تصميم گرفتن براي چند لحظه هم كه شده خوشحالش كنند. گفتند هستيم باهات تا اخرش. محمئد لبخند زد و اشك توي چشماش حلقه زد. اما اشكهاي محمد به خاطر خوشحالي نبود. اون  ناراحت بود. چون ميدونست بعد از اون، دستهاي علي ديگه هيچوقت بالا نميره.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Dec 2008 10:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باغ جنون</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرو پريشان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;لامصب اين چه وضع رانندگيه؟... آقا چرا هل ميدي؟...  به من چه كه اين بليط باطله پولشو دادم... پس نگرفتم... آقا يواش ترمز كن ملت مثل خيك به هم قاطي شدن... خوب منم ميخام پياده شم چرا جلوي راه مردمو گرفتي؟... حرف مفت نزن. از امام حسين تا انقلاب مگه چقدر راه كه اين قدر كرايه ميگيري؟ مگه اينجا سر گردنه ست؟.. آقا دلم ميخاد آشغال بريزم... يواش! با اين صداي انكر الاصواتت... من چه ميدونم از كدوم طرف بايد بري پاستور. مگه من راهنماي راهم... مگه كوري نميبيني چراغ قرمزه پس چرا بيخود بوق ميزني؟.. پدرسگ اينم كه سبز نميشه... آقا من چه ميدونستم بايد از صفحه انتخابات شناسنامه هم كپي بگيرم. خوب لعنتي ها اينو مينوشتيد تو اون اعلاميه مزخرفتون... آقا ته صف اين طرفه... خودم ميدونم... حرق بيخود نزن... خودت نزن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صداي آهنگ آرام و ملايمي داخل اتوبوس ميپيچد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;كاج ديوانه&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         صدبار بهت گفتم من بچه بازم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         حيف بودنش به خودم ربط داره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         ...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         سعي ميكنم دوستانه باشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         ...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         از وحشي بازي خوشم نمياد. خودت كه وحشي­تري بدبخت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         نميدونم شماها چه فكري ميكنيد. چرا همه تون ميخوايد با مزخرفايي كه فقط خودتون قبولش داريد براي بقيه هم ببريد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         ديگه دارم قات ميزنما. پس حق  ما چي ميشه؟ پس اين حقوق بشر واسه چي اختراع شده؟! اصلن حوصله مو سر برديد. همه­تون از جلوي چشمام خفه شيد...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند ساعت بعد هنگام بيرون رفتن از كانكس :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         ...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         قربونت. فقط اون حقوق بشر ما فراموش نشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;درخت رقص(&lt;/B&gt;&lt;B&gt;Dance Tree&lt;/B&gt;&lt;B&gt;)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اول بايد دراز بكشي تمركز كني و سعي كني فعال بشه. ار نوك انگشت شست پا شروع ميشه. آروم آروم مياد بالا. همينطور كه مياد بالا نفوذ ميكنه توي مغز استخونت. به زانوها كه ميرسه شديدتر ميشه. تازه داري حسش ميكني. كم كم مياد ميرسه به سيستم حساس جنسي. وقتي تموم سيستمت به لرزه در اومد و تا نوك آلت رو در برگرفت مزه لذت رو ميفهمي. ولي هنوز به اوج نرسيدي. آروم آروم به سمت بالا تنه مياد و شكم و سينه رو رد ميكنه وتا بيخ گردن ميرسه. يه نفس عميق ميكشي. تا اينجا هنوز هشياري خودتو از دست ندادي. هنوز بدنت رو احساس ميكني و روش تسلط داري. از اينجا به بعد بايد ريسك كني. اگه از گردنت بگذره ديگه قابل كنترل نيست. البته الان هم چندان قابل كترل نيست. چه كسي ميتونه از يه همچين لذتي به اين راحتي ها دست بكشه؟ پس اجازه ميدي بره بالا. همزمان با خالي كردن نفس عميقي كه كشيده بودي از گردنت عبور ميكنه و تمام حجم سرتو در بر ميگيره. استخونهاي ثابت جمجمه درجا ميلرزند و اينجاست كه تازه ميفهمي چه كلاهي سرت رفته! مغزت داره خورد ميشه و اون احساس لذت جاي خودشو به اصطكاك وحشنتناك استخوانهاي جمجمه داده. اگه ناشي باشي همونجا در دم تموم ميكني. مغزت از هم ميپاشه و از تو فقط يه تكه روح سرگردان باقي ميمونه. اما اگه كاربلد باشي ديگه درازكش نميموني.آروم سرتو از زمين جدا ميكني و به سمت بالا حركت مبكني طوري كه پاشنه هات روي يه نقطه ثابت بمونه. وقتي كامل روي پات ايستادي آروم آروم شروع ميكني به چرخيدن و كم كم سرعت چرخش رو زياد ميكني در حاليكه دستهات رو باز كردي و مثل آدمي كه به صليب كشيده شده با آرامش و وقار توصيف ناپذيري از اين لذت مجرد متمتع ميشي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سيدالاشجار&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو پيامبري...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بيمار اسكيزوفرني  لخت و عريان توي اتاق زنداني شده بود و با نوك انگشتاش محكم روي سينه خودش ميكوبيد با لرزشي كه توي صداش بود فرياد ميكشيد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من پيامبرم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بيد مجنون&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو به خاطر مسيرت از اون كوچه رد ميشدي. من به خاطر تو از اون كوچه رد ميشدم. تو به خاطر خلوت و روشنايي اون قسمت از پارك رو انتخاب كردي من به خاطر تو اون قسمت از پارك رو انتخاب كردم. تو به خاطر راز و نياز به مسجد ميرفتي من به خاطر تو به مسجد ميرفتم. تو به خطر آداب معاشرت به ديگران لبخند ميزدي من به خاطر تو به ديگران لبخند ميزدم . تو بخاطر غصه و ناراحتي اشك ميريختي من به خاطر تو اشك ميريختم. تو به خاطر عقل و تدبير هديه منو شكستي. من به خاطر جنون شكسته­هاي هديه رو دفن كردم. تو به خاطر من از من فرار ميكردي. من به خاطر تو به دنبال تو ميدويدم. و من اين قسمت آخر رو خيلي دوست داشتم چون بالاخره منو درگير خودت كردي.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Dec 2008 08:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی 2</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتي پرنيان اونطور از عروسي نافاميل تعريف كرد بدجوري هوسي شده بودم برم عروسي يكي از بچه­هاي محل. برادرش كه دوست نزديكم بود رسمن ازم دعوت كرده بود. آخرش هم رفتم. خواستم ببينم حرفهاي پرنيان چقدر درسته. اولش سخت بود. يه باباي آشنا كه از دوستان متعهد هم بود پيدا كردم رفتم پيشش نشستم. تا آخرش پيش هم بوديم. تو اون سروصدا و آهنگهاي گوش خراش و قول بعضي­ها پاپ و امروزي كه ملت مشغول رقصيدن و كف زدن بودند ما داشتيم راجع به سياست و روابط ايران و اعراب و امريكا و اسرائيل و مشكلات اجتماعي و بيكاري جوانان و ازين حرفها صحبت ميكرديم و اون رفيق ما هم فقط خيال ميكرد كه من بحث رو خيلي جدي گرفتم و دارم تخته گاز جلو ميرم؛ چون من تمام حواسم به اطراف و اكناف بود و اون مسئله اي كه خواجه ازش حرف ميزد و او چيزي نبود به جز &lt;B&gt;نظربازي :&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;در نظربازي ما بيخبران حيرانند&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به هر حال وقتي خواجه شمس الدين محمد اينطور راجع به اين مسئله حرف ميزنه ما كه باشيم كه بخواهيم در چنين عرصه  مقدسي  ميزگرد سياسي اجتماعي تشكيل بدهيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همين طور كه رفيق ما داشت از ايستادگي در برابر اشغالگران حرف ميزد من هم به نشانه تاكيد سر تكون ميدادم و حواسم به پسري بود كه مدام از خواننده درپيتي مجلس ميخواست كه آهنگ بندري بزاره تا بتونه باهاش به سبك دلخواهش برقصه. خواننده هم اخر سر تسليم شد و پسر با اون مدل موي فشن و صورت خوشگل و اندام باريك و انعطاف پذير مثل يه ماهي لغزنده كه روي ساحل رقص مرگ ميخونه مشغول رقص شد. انصافن قشنگ ميرقصيد. يه پسر نوجوون بغايت زيبا و دلفريب خوش­لباس ديگه مثل يه بره سفيد دوست داشتني طوري هماهنگ و شهوتناك مي رقصيد كه نزديك بود عنان از كف بدم و بي خيال رفيق بسيجيمون بشم و بپرم وسط مجلس و كلي آبروريزي به بار بيارم و حيثيت چند ساله خودمو از دست بدم و بشم همتاي اون شيخ صنعان بخت برگشته. ولي خوب عزت نفسم بالاتر اين حرفا بود كه به اين سادگيها...  و برادرهاي داماد هم كه سنگ تموم گذاشته بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما ميون همه اونهايي كه ميرقصيدند، يه پسر بچه ديگه بود كه شايد كسي حواسش بهش نبود. نميدونم چشماش كمي لوچ بود يا اينكه در اثر رقص اينطور به نظر ميرسيد. خوشگل نبود. سني هم نداشت. شايد به زور ده سالش ميشد. يه پيرهن و شلوار جين پوشيده بود و وسط جمعيت بدون اينكه حواسش جاي ديگه باشه مشغول رقص بود. اما رقصش يه حالت خاصي داشت. مثل بقيه نبود. كمي عجيب بود. شايد هم بشه گفت مضحك. حالت صورتش موقع رقص طوري بود كه انگار تو يه دنياي ديگه­ست. هر از چندگاهي هم شروع ميكرد به چرخيدن و اين باعث شده بود كه حس كنم اون در حال سماعه و نه رقص. مثل يه صوفي كه فارغ از تعلقي نسبت به اين دنيا مشغول كيف عرفانيه. شايد هيچكس حواسش به اون نبود و شايد هم عده­اي مسخره­اش ميكردند. ولي اون ميرقصيد و ميرقصيد و ميرقصيد. من هم درحالي كه روي صندلي نشسته بودم و پاهام رو هماهنگ با ريتم موسيقي به حركت در مياوردم زير لب شروع كردم به خوندن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چون‌ خیال‌ تو درآید به‌ دلم‌ رقص‌ کنان‌ &lt;BR&gt;چه‌ خیالات‌ دگر مست‌ درآید به‌ میان‌ &lt;BR&gt;گرد برگرد خیالش‌ همه‌ در رقص‌ شوند &lt;BR&gt;و آن‌ خیال‌ چو مه‌ تو به‌ میان‌ چرخ‌ زنان‌ &lt;BR&gt;هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند &lt;BR&gt;همچو آیینه‌ ز خورشید برآرد لمعان &lt;BR&gt;سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار &lt;BR&gt;از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌ &lt;BR&gt;سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌ &lt;BR&gt;همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 06:53:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفت رنگ</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_مقدمه_&lt;/B&gt; ساكنان بوستان هفت رنگ گلهاي رنگارنگ ندارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سرو شيراز&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قد بلند، باريك و ظريف، درست مثل سروهايي كه سالها اطراف سعديه سبز شدند. پوست روشن با بيني باريك و چشمهايي كه به يه نقطه نگاه ميكنن و زياد دنبال امعا و احشا ديگران نيستن. وقتي حرف ميزنه سعي ميكنه مودب باشه و صداي خودشو بلند نكنه. خلاصه تا جاييكه ممكنه مثبته و البته جذاب. وقتي تو محله راه ميره كسي نيست كه زيرچشمي ردشو دنبال نكنه. خودشم اينو ميدونه. ولي باز به مسيرش ادامه ميده. با وجود اين همه ظرافت و ظاهر احساساتيش، سرسختي و استقامت درونيش ستودنيه. سخت­ترين شرايط كم آبي رو ميتونه تحمل كنه و همچنان شاداب و زيبا بمونه. كي ميتونه اين همه سال غم و غصه ويرانگر درونشو از همه مخفي كنه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;كاج تهران&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدن ورزيده با پوست تيره، قد متوسط و اندامي نسبتن تنومند. باكسي شوخي نميكنه ولي قلبش رقيقه. باشگاه رفتن جزئي جداناپذير از زندگيشه. توي زندگي فقط به دو چيز دلخوشه. باشگاه و اينترنت. هركدوم رو كه ازش بگيرن ميميره. شبها با چند تا از رفقا ميزنه بيرون. از دربند و دركه و اينطور جاها زياد خوشش نمياد. بيشتر حال ميكنه جاهاي خلوت بره. گاهي اوقات يواشكي ميره بالاي تپه برج ميلاد. جاييكه هنوز تا تبديل شدن به  محل تفريح آدمها خيلي كار داره. ولي اونجا ميره. سر شب يواشكي از سمت بيمارستان ميلاد از تپه بالا ميره. زير دكل برق كنار سروهاي نقره­اي و كاجهاي تازه كاشته شده ميشينه و از اون بالا ساعتها به رفت و آمد سريع ماشينهاي بزرگراه حكيم و چمران خيره ميشه. تو دلش آرزو ميكنه كاش هيچوقت برج ميلاد افتتاح نشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تاج خروس آمارانتوس&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي خجالت ميكشه سرخ ميشه. وقتي احساساتش غليان ميكنه سرخ ميشه. وقتي سردش ميهد  سرخ ميشه. وقتي غيرتي ميشه هم سرخ ميشه. اما وفتي شروع به صحبت ميكند فقط دل مي­بره. لپهاي توپولي با صداي نرم و دوست داشتني. دلت ميخواهد صحبتش  هيچوقت قطع نشه. دوست داري كنارش بنشيني و ساعتها به صحبتهاش گوش بدي. اواخر تابستون برگاي سرخش ميون چمن فرانكنيا واقعن منظره قشنگي رو درست ميكنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ليزيماكيا&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا دلت بخواد سوسول. خودش هم كلافه شده. ولي چاره اي هم نداره. نميتونه يه جور ديگه زندگي كنه. نميتونه محكمتر از اين باشه. آب و گلش رو به سستي هم زدن. خوب ورز نخورده. البته تازگي­ها با يكي دوست شده. داره ازش الگو ميگيره. اين طور كه اطرافيان ميگن نسبت به گذشته كمي بهتر شده ولي هنوز جاي كار داره. اگه زياد لگدمال نشه و خوب بهش برسن ميتونه سطح زمين رو زرد و خوشگل كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سدوم بنفش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساقه باريك و برگهاي بننفشي كه با سرد شدن هوا كمي به سمت كبودي تمايل پيدا ميكنن جذابيت خاصي بهش ميدن. شايد زياد خوشگل و ديدني نباشه اما وقتي با بقيه همراه بشه حرفاي زيادي براي گفتن داره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ژوني پروس&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعتها به يه نقطه خيره ميشه و هيچ كاري نميكنه. مثل اينكه تو يه دنياي ديگه سير ميكنه. دنياي درونش. دنيايي كه به حدي بزرگه كه دنياي برون براش مثل يه اتاق تنگ و تاريك ميمونه. درونگرايي رو از رو برده. نوع صخره ايش با ساقه هاي مايل و شق، ديد عمودي چمنزار رو حيرت انگيز ميكنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;نوئل آبي&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي نگاه ميكنه مهربوني تو چشماش موج ميزنه. تو دنيا هيچي چيز رو حاضر نيست با گل كوچيك با بچه هاي كوچه تو پارك نزديك خونه عوض كنه. با كسي دعوا نميكنه. وقتي كسي آسيب ميبين سعي ميكنه كمكش كنه. دلش ميخواد بيشتر از بازي لذت ببره تا اينكه فقط ببره. خوشگلتر و جذابتز از انو كل دنيا نميتواني پيدا كني. سرشاخه هاي زرد و مخملي كه داره عقل از سر آدم ميپرونه. مهربونترين پسر دنيا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;_موخره_&lt;/B&gt; ساكنان بوستان هفت رنگ شايد نتوانند به يكديگر گل ببخشند اما ميتوانند از روي سخاوت و مهرباني برگها و ساقه­هاي خويش را به همديگر هديه كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Nov 2008 12:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جاهلیت</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;قرنها پیش ابراهیم فریاد زد خدایی که حتا نمی­تواند از خود دفاع کند ارزش پرستیدن ندارد. امروز یک نفر باید فریاد زند خدایی که بخاطر تراشیدن ریش بندگانش را روانه جهنم کند ارزش خدایی ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتمن باید یک جنگ خونین راه می­افتاد. حتمن باید عده زیادی کشته میشدند و یک تمدن ویران میشد تا  عده­ای بفهمند بین آدم سیاه و آدم سفید تفاوتی وجود ندارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتمن باید یک فرستاده مخصوص از جانب خداوند می آمد و تمام زندگی اش را فدا میکرد تا عده­ای بفهمند بین فرزند دختر و فرزند پسر تفاوتی وجود ندارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتمن باید ملتهای مختلف به جان هم می افتادند. باید جوانان زیادی به خاک وخون کشیده میشدند و شهرها و آبادی ها ویران میشذند تا عده ای بفهمند  نژادهای مختلف با هم برابرند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حتمن بايد آدمهاي زيادي تلف شوند تا عده اي بفهمند گرايش جنسي انسانها به خودشان مربوط است و خدا روي زمين نماينده تام­الاختيار براي تفتيش احساسات ديگران خلق نكرده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Nov 2008 13:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عروسی</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>امروز بعد از سالها در یک جشن عروسی شرکت کردم. ده دقیقه بیشتر دوام نیاوردم و محل را ترک کردم. حالم بهم خورد از این همه تبعیض.</description>
<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 17:44:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای کوتاه</title>
<link>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوکر سیاه - با خجالت - به جوکر رنگی: همیشه دلم میخواست یه چیز بهت بگم&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوکر رنگی - با بی اعتنایی - به جوکر سیاه: باشه بگو. نترس ما هرچی باشه دوست هم هستیم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوکر سیاه -با تمام وجود - به جوکر رنگی : من عاشقت شدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوکر رنگی -با عصبانیت - به جوکر سیاه : تو غلط کردی عاشق من شدی تو باید عاشق تک دل بشی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوکر سیاه – با افسوس - به جوکر رنگی : اما عشق که اجباری نیست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوکر رنکی - با غرور - به جوکر سیاه : به هر حال {م&lt;?xml:namespace prefix = st1 ns = &quot;isiresearchsoft-com/cwyw&quot; /&gt;&lt;st1:citation w:st=&quot;on&quot;&gt;کث}&lt;/st1:citation&gt; باشه اگه تو دوست داری که... &lt;st1:citation w:st=&quot;on&quot;&gt;{مکث}&lt;/st1:citation&gt; یک دست پوکر، یارگیری با خودت، هر کی برنده شد درست میگه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جوکر سیاه - با خوشحالی - به جوکر رنگی : هر چی تو بگی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;***&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;آنها شروع به بازی کردند در حالیکه جوکر سیاه فقط حکم بلد بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 02:56:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tanhayedagh&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>tanhayedagh</dc:creator>
<guid>http://tanhayedagh.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
